رضا قليخان هدايت
1429
مجمع الفصحاء ( فارسي )
ذكر پادشاهى فريدون فرخ و تقسيم مملكت بفرزندان خويش و حسد بردن سلم و تور بر ايرج و كشتن و فرستادن سر او را نزد پدر فريدون چو شد بر جهان كامگار * ندانست جز خويشتن شهريار پرستيدن مهرگان دين اوست * تنآسانى و خوردن آيين اوست بياراست گيتى بسان بهشت * بهجاى گيا سرو و گلبن بكشت ز آمل گذر سوى تميشه كرد * نشست اندر آن نامور بيشه كرد ز سالش چو يك پنجه اندر كشيد * سه فرزندش آمد گرامى پديد به بالا چو سرو برخ چون بهار * به هر چيز مانندهء شهريار سه خورشيد رخ همچو باغ بهشت * كه دهقان چو ايشان صنوبر نكشت ابا تاج و با گنج و ناديده رنج * مگر زلفشان ديده رنج شكنج بياورد و هر سه بديشان سپرد * كه سه ماه بودند و سه شاهگرد نخستين بسلم اندرون بنگريد * همه روم و خاور مر او را سزيد دگر تور را داد تورانزمين * ورا كرد سالار تركان چين ازآنپس چو نوبت بايرج رسيد * مر او را پدر شاه ايران گزيد فريدون فرزانه شد سالخورد * بباغ بهار اندر آورد گرد بجنبيد مر سلم را دل ز جاى * دگرگونهتر شد به آيين و راى فرستاد نزد برادر پيام * كه جاويد زى خسرو شادكام سه فرزند بوديم زيباىبخت * چرا كهتر از ما درآمد به تخت فرستاده را گفت ره درنورد * نبايد كه بيند ترا با دو گرد دو جنگى دو سنگى دو شاه زمين * ميان كيان چون درخشان نگين دو بيهوده را دل بدان كار گرم * كه هر دو بشويند ديده ز شرم بايرج سرانجام درتاختند * بنا بخردى كار او ساختند فرود آمد از پاى سرو سهى * گسست آن كمرگاه شاهنشهى جهانا بپرورديش در كنار * ازآنپس ندادى بجان زينهار نهانى ندانم ترا دوست كيست * بدين آشكارت ببايد گريست